تبلیغات
عشق وغم - حكایت آدم پر رو
عشق وغم
ان کبوتر عاقبت از بند رست *** رفت وبادلداری دیگر عهد بست
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


از ان ترسم به پیری مبتلا شم
از ان ترسم که محتاج عصا شم
ازان ترسم که دلدارم بگوید ...
نمیمیرد که از دستش رها شم
(هیچ کس رو نمیشه با زور نگه داشت...)

مدیر وبلاگ :نفرین شده 9307576948

 
حسین نامی وارد دهی شد و در مكانی كه اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.
 
سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه
 
می‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزی گرفتند.
 
شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌كند، گفتند حسین آقا دیگر چه شده؟ حالا كه شغل پیدا كردی،
 
گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ كنید ولی من غریبم
 
و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌كنم.
 
بار دیگر اهالی ده همت كردن و برایش خانه‌ای تهیه كردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند
 
دارد گریه می‌كند. وقتی علت را پرسیدند
 
گفت: هر كدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.
 
مردم این مشكل او را نیز حل كردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.
 
ولی باز شب هنگام حسین آقا داشت گریه می‌كرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید
 
و من در میان شما اجنبی هستم.
 
به دستور كدخدا شال سبزی به كمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با كمال تعجب
 
دیدند او شب باز گریه می‌كند، وقتی علت را پرسیدند
 
گفت: بر جد غریبم گریه می‌كنم و به شما هیچ ربطی ندارد!





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
(بالای وبلاگ) (حدیث) (فال)

ساخت كد صوتی آنلاین